تبليغاتX
وهم سبز

وهم سبز

در میان مرده جنگل های بی برگ وهم سبزم می خزد

     

" ویزا برای مردی که پا ندارد"

 

سوراخ بزرگی است آسمان

که هیچ کوچه ای به نامش نیست!

پا در رکاب خودم

از هفت خوان

از هفت شهر عشق

تا همین جا که هفت سوراخ است

به تو دل دادم

طنابی بباف زن!

در فضای این خانه می پیچم،

می چرخم

 می رقصم

خیابان می دهم ایـــــــــــــست می کشم

در انتظار لبهای تو که اغاز خشکسالی است

زمین شده ام!

با ترانه ای که می خواند:((تَبَت یَدا...))

با دست های تو می رقصم...

خرماپزان یعنی

دلم سوراختر شده

یعنی

قطب شمال با این همه خرس پالتوی خوبی است

با این همه سگ

جوراب خوبی برای نان در آوردن!

-همین است که ناف خیابان ها را با ویترین بریده اند

و تمام انگشت ها به سویم تیر می کشند

با هفت گلوله در پهلو گریخته ام

به دنبال شانه ای که خودم را

                               قطره

                                     قطره

                                        منقرض کنم.

 

هوا شناسی اعلام کرد:

((ردپای قطب شمال،  

چند قدم مانده به صحرای بزرگ ناپدید شد))

همچنین اذعان داشت:

((عصر یخبندان دو از تلویزیون پخش می شود!))

-از تیر برق ها پخش می شود

از سطل های زباله

از کاباره

از سینه هایتان پخش می شود

و درختان ترجیح می دهند لخـت.../

-ویزایت دارد تمام می شود یارو!

کسی باید شانه هایم را تکان دهد

مسیح باید شانه هایم را تکان دهد

شانه هایم را تکان بده

تکان بده!

زیییییییییییییییییییییینــــــــــــــــــــگ!

اَه! لعنتی...


و دو کار کوتاه :

1.

پنجره ها را دو جداره کرده ام

درزها را گرفته ام

کانالهای کولر و هر آنچه فکرش را بکنی

عشق در و پنجره نمی شناسد

از سوراخ کلید

نسیم خنکی می وزد که دوستش دارم...


2.

جهان به وقت پلک های تو تنظیم می شود!

وقتی به خواب می روی

تنهایی شبی است

که به تن کرده ام

و آن دم که بیدار می شوی

صبح باهم بودن مرا می پوشد

چه بسا

در عمق شب چشم گشوده باشی...


                                                         مهیار خاوری نژاد


خوانش،نظرات و پیشنهاد های شما دوستان عزیز در همین پست نمایش

داده خواهد شد.

با تشکر




حسن سهولی:

درود بر خاوری نژاد
کارهایت بی تعارف متفاوت بود

منولوگ های شاعرانه ای داشتی که گاهی راویش عوض می شد واین شعرت را متفاوت کرده بود


مریم عبدی:

سه شعر خواندم با سه فضای متفاوت: شعر نخست شعری بود با ویژگی هایی که از شاعر انتظار داشتم. شعر دوم که بدون پایان بندی شعر زیبایی بود اما شبیه شعر های ترجمه بود و شعر سوم سپیدی بود با زبان تغزلی
شاعر را چه می شود؟
در شعر نخست همان پریشانی و بازی های زبانی وعنصری که سعی در چند صدایی بودن دارد، خودنمایی می کند؛ منتها بافت شعر یکسان نیست گویی همین یک شعر نیز به پاره هایی جدا گانه تقسیم می شود:گاهی شاعر به بازی زبانی روی می آورد وگاهی نحو کاملی را بی هیچ کارکردی به کار می بندد:
بازی های زبانی مرسوم در دهه ی هفتاد← خیابان می دهم ایـــــــــــــست می کشم
در انتظار لبهای تو که اغاز خشکسالی است
زمین شده ام!

در سطر« ویزایت دارد تمام می شود یارو» تجربه ی شخصی من است که همیشه یارو را ابتدای جمله می آورند برای جلب توجه شخص و... اما اینجا زمانی که صدایی وارد متن می شود حرفش را می زند وبعد طرف را خطاب می کند کمی مخاطب را دچار عدم صمیمیت با متن می کند.
ودر سطر( قطره قطره) یادم به شعر شاملو افتاد که می گوید قطره/ قطره /بگریم تا باورم کنند. تصویر شانه واشک تصویر خوبی بود اما هر چه کردم نتوانستم منقرض کردن را در پی آنها درک کنم، شاید مشکل از درک شعر من است...
در کل تکنیک شعری تون به خصوص توی این شعر خیلی روست و مخاطبی چون من شعر رو مثل یه معادله می بینه به خصوص که یه تکنیک مدام تکرار می شه:
آسمان ← سوراخ بزرگی ست
خرماپزان یعنی ← دلم سوراختر شده

قطب شمال با این همه خرس پالتوی خوبی است ←با این همه سگ
جوراب خوبی برای نان در آوردن
اما نمی توانم از این همه تصاویر خوب ومحتوای ناب این شعر بگذرم تصاویری چون:
قطب شمال با این همه خرس پالتوی خوبی است
یا
همین است که ناف خیابان ها را با ویترین بریده اند
و تمام انگشت ها به سویم تیر می کشند

کاش بدانید که رابطه ی علت ومعلول در شعر نیز باید رعایت شود اما به نوبه ی خودش و اینکه پایان بندی نقش مهمی را ایفا می کند، از آن به راحتی نگذرید. سوم آنکه تجربه ی جالبی ست خواندن شعر شما
و مرگ مرگ... کاش ویزایش تمام نمی شد در این طنزی که رو به گروتسکی حرکت می کند...



شهرام زارعی:
 سلام دوست من
رسیدن به خیر

پیش در آمد شعر با نگاهی زیبا ، عمیق و شاعرانه آغاز شده نگاهی که تنهایی و اندوه آسمان را به خوبی منقوش کرده ، شاکله ی اثر بر فلسفه ی آفرینش و بازگشت استوار و پروسه ی روایت پر افت و خیز، با اجرای میزانسن های مختلف به خوبی باز گو شده است تلاش شاعر برای تبدیل این شعر به یک شعر چند صدایی قابل تقدیر و به گمان من پیروز میدان است . صدای تیر آخر شعر را پایان می بخشد
 

حافظ عظیمی:

سلام علیکم
هر سه اثر شما را با دقت مطالعه کردم
مایلم بیشتر در مورد کار اول صحبت کنم
اثری پیش روی من است که شاید مهمترین ویژگی آن پرداخت روایت آن به شمار آید. به گونه ای که شاید مخاطب بارها و بارها در طول کار خط سیر اصلی را گم کرده و باز پیدایش کند . همین امر موجب غافلگیری متناوب وی در طول اثر می گردد. در واقع به نظر می رسد این امر یعنی مخفی نمودن و آشکارسازی خط سیر عملی ست تعمدی از سوی شاعر تا بدین شیوه دست بازتری در طرح و گسترش موضوع داشته باشد.
نکته ی دیگر که به قوت اثر کمک شایانی نموده است البته تصویر سازی های شاعر در قالب فرمی از پیش تعیین شده و به کمک خرده ارجاعات متنوع است که بسیاری از خلا های موجود در اثر را پوشش می دهد.
  


باران سپید:

سلام آقاي خاوري نژاد

شعرها را خواندم.راجع به كارهاي كوتاه فقط مي توانم بگويم كار دوم مي تواند با كمي تغيير در كاري بلند بيشتر كارائي داشته باشد.

اما كار " ويزا ..."
كار شروع خوبي دارد . نوعي استنتاج منطقي در عبارت اول هست كه به من مي گويد آسمان= سوراخ يعني من مي توانم در كل متن هرجا سوراخي ديدم آسمان را جاي آن بگذارم . درست همين وقت است كه دريچه هاي شعر براي من باز مي شود.
حالا سرم را بلند مي كنم و از ابتدا شعر را مي خوانم . نام شعر از مردي سخن مي گويد كه يك پا دارد و من اين مرد را در ركاب خودش پيدا مي كنم كه از هفت خوان رد شده و توي آسمان هفتم پرسه مي زند و به دلدادگي اي اعتراف مي كند كه جنسش شبيه شعرهاي فروغ است: اين جهان پر از صداي پاي مردميست که هم چنان که تو را مي بوسند طناب دار تو را مي بافند
طنابي بباف زن!
فاصله گذاري از تكنيك هائي ست كه در اين كار بسيار مشهود است. مثلا در ابتداي اثر
سوراخ بزرگی است آسمان
که هیچ کوچه ای به نامش نیست!
يا
طنابي بباف زن!
...
در انتظار لبهای تو که اغاز خشکسالی است
و دقيقا در همين بند نوعي مواجهه كلاسيك با معشوق وجود دارد كه هنوز رنگ و بوي شيدائي را با خود يدك مي كشد گرچه در پرداخت اين ديدگاه رفتار خوبي را مي بينيم. فدا شدن زمين حتي به قيمت خشكسالي.
و وقتي پاي زمين به ميان مي آيد دريچه اي نو باز مي شود حالا اين سر شوريده كه از هفت شهر عشق خبر مي دهد، مي چرخد و مي رقصد و كوچه مي كشد، بستر وسيع تري را ترسيم مي كند. از جنوب با خرماپزانش و ارجاع به آيه تبت يدا... نشان مي دهد شعر گستره وسيع تري از فرد محوري را دنبال مي كند.
حالا دلي كه آسماني تر شده از جنوب تا شمال را طي مي كند و چه نشانه اي بهتر از خرس هاي قطبي و سگ دو زدن ها براي نان در آوردن و ويترين هائي كه مصرف گرائي را رواج مي دهند.
حالا يك قدم بر مي داريم و درون ويترين هستيم . انگشت ها نشانه امان مي روند و :
هر انگشت تيري ست كه ...
مي بينيم كه براي خلق يك فضاي عاطفي نيازي به سوز و گدازهاي مرسوم اشعار رومانتيك نيست. به جاي فرياد زدن و طلب كردن شانه هايي براي گريستن، اقتضاي متن به سطر زير مي انجامد:
به دنبال شانه ای که خودم را
قطره
قطره
منقرض کنم.
به نظر من متني كه سازوكار خودش را خوش تعيين مي كند بهنر است از فرم هاي خودساخته بهره ببرد. آوردن فرمي از بيرون ( فرم معمول در اخبار رسانه ها ) در اين كار نتوانسته به خوبي سطرهاي ديگر عمل كند و از ديد من با افت اثر در اين بند روبه رو ايم.
گرچه فعل "پخش مي شود " كار كرد خوبي دارد.
و در انتهاي اثر نقش مسيح در احياي مردگان محرك خوبي ست كه بخواهيم شعر را دوباره بخوانيم.
لازم است متذكر شوم كه در سراسر متن شاهديم كه هر سطر، سطر بعد خود را احضار مي كند بي آنكه تلاشي در جهت هم پوشاني و توالي سطور لحاظ شده باشد.
نبوديد،مجبور شدم همه حرف هايم را بنويسم. موفق باشيد.

                                                               

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:7 توسط مهیار خاوری نژاد|

 مخاطب عزیز پیش فرض هایت را رها و در متن من با قوانین من بازی کن، موفق باشی:

 

تا قارن دیر نشده پرنده های آستینت را شلیک کن!

از هر کجای این میدان فرو بروی باید لای این عقربه بیرون بزنی!

ساری ساحل بزرگی است که تا برنزه شد به دریا محل بوق نذاشت

(ساری دریا ندارد!)/دارد؟

از همین جام تا جم سیگنال های زیادی به دلم می خورد/دلم را می خورد!

کسی دلم را بارید که شبیه هنر پیشه های هندی خالش بوی بخارا می داد/او هرگز خال نداشت!

وگرنه سرش به اندازه ی یک کشور سنگینی می کرد

جنگ های زیادی در می گرفت/گرفت!

بعد خون از پیشانی اش فواره می زد/زد!

نه! نه! نه!

او هرگز خال نداشت!

بهروز هم بارانی اش را پوشید احسان

حالا پیشانی ات خیس می شود،می دانم!

آن قدر غرق این پالتوام ندیدمت!

ـبله؟

خنجرت را بده!

سینه ی این پالتو تا دسته اش خالی است/قجججـ.....ـج!

مغزم چقدر سرخ می بیند،شما؟

از نبرد پالتو ها بر می گردم

قارن تا جامجم هر روز عاشوراست

فرات به ساری ریخت،دجله،سیاهرود،تجن،سپیدرود!

آسفالت ترک خورده ای هستم که جا پای نیامده ات را جیغ می کشم

غروب از همین خط های ممتد به آسمان پاشید

باید از خودم رد شوم!

از تمام پیاده رو ها که خاطره ای با کفش هایمان ندارند

تا همین پرده که پشتش چند پنجره می خواند

(اصولا از پشت خیلی چیز ها بلند می شود!)

هرگز یک شهر را آروغ نزدم

پشتم هیچ وقت به جارو برقی گرم نیست

آیس پک نخورده پرنده های زیادی از گلویم کوچ کردند!

این منم!

تک سلولی به جا مانده از عصر یخبندان که دهان بزرگی دارم!

تا هر روز راس ساعت هفده هم از رادیو هم از تلویزیون با صدای بلند پخش نشوم

نشدم!

(البته ساعتش بستگی به عقربه ها دارد،کی پشت کدام فصل طلوع کنند)

بگذار قیچی ها از هر طرفم می خواهند، بچینند!

خلالم را بده!

حرف های زیادی لای دندانم گیر کرده

ـ۳ افقی سه حرفی...

ـ۴ عمودی پنج حرفی...

ـ۶ عمودی دو حرفی...

ـ۲ افقی...

اَه! دست از این سر وامانده بردارید!

اصلا می گویم چشم و نقطه!

اُریب می روم در همان نقطه استتار می کنم/استتار!!!

دهان بزرگی هستم!

توی خانه های سیاه این جدول می نویسم فروغ!

"چگونه می توان به آنکس که می رود این سان

صبور

     سنگین

          سرگردان

   فرمان ایست داد؟"

ایـــــــــــســــــــــــتــــــــــــ !

چشم.

 

                                                                                 مهیار خاوری نژاد

 

حبیب محمدزاده

 

خوانش صفحه بیست و سوم از صفحات گرامافون حبیب محمدزاده را در هجوم بخوانید/مهیار خاوری نژاد

 

 نقدها و نظرات مخاطبین ارجمند چه در مورد شعر ، چه در مورد خوانش در همین پست نمایش داده خواهد شد:

 

احسان مهدیان

سلام مهيار عزيز
امروز در متون تازه و تازه تر دو مسئله فكر م را به خود مشغول كرده است
1 – چه مي گويند ؟!! واقعا چه مي گويند ؟
2 – چگونه مي گويند ؟ واقعا چگونه مي گويند
نويسندگاني كه در متن ميميرند و زنده مي شوند اما وانمود مي كنند نه ! اتفاقي نيفتاد .
بوس دبليو! بعد از 11 سپتامبر به مردم مي گويند شما برويد خريد كنيد اتفاقي نيفتاد !!!
شايد وجه تشابه چنداني وجود نداشت اما چون اين آقا ديگر رييس جمهور نيست مي شود در باره اش افشاگري كرد و گفت اين اتفاق نيست كه دو برج بزرگ و سمبل نهادهاي سرمايه داري با دو هواپيماي مسافربري فرو ريختند؟! اما چون توضيحي ندارد به مردم آمريكا مي گويد به بهترين علاقه ي خود يعني خريد بپردازيد .!
خيلي نمي دانم چرا اين جملات را نوشتم اما اين را دريافتم كه اين متن داراي اتفاقاتي است كه گاهي تا حد انفجار هم جلو رفت ولي وانمود مي كند در امن و امان است !و حتما مي توانيد برويد پالتو بخريد يا مثل بهروز خودمان برويد باراني بپوشيد !! چند سطر را مي آورم دقت بفرماييد :
1 - از هر کجای این میدان فرو بروی باید لای این عقربه بیرون بزنی!
2 - از همین جام تا جم، سیگنال های زیادی به دلم می خورد/ دلم را می خورد!
3 – کسی دلم را بارید که شبیه هنر پیشه های هندی خالش بوی بخارا می داد/او هرگز خال نداشت!
در اين مسير مي بافد و مي رسد به گفتگويي كه يك پارت را شكل داده و مي رود كه بگويد بالاخره اتفاقي كه مي خواست افتاد . اما نه بمبي منفجر شد و نه برجي فرو ريخت بهترين اتفاق همين بود كه يك پالتو اين همه نظر كراكتر ها را به خود جلب مي كند.

مثلا اينجا فرقي مدارد بگوييم كدام راوي حرف مي زند مهم اين است كه نوعي جدال بين وجوه زيبايي بيني ها در گرفت مثلا از ابتدا تا انتها يك شهر را به هم ريخته اند ولي در باره اش دخالت نمي كند اما يك پالتو مي تواند همه نظرش را جلب كند آنچنان كه اين (گفت كرد ) هيجان را بريد ! و به معرفي خود پرداخت و هيجان را در كلام مي توان ديد :
(این منم! تک سلولی به جا مانده از عصر یخبندان که دهان بزرگی دارم!
تا هر روز راس ساعت هفده هم از رادیو هم از تلویزیون با صدای بلند پخش نشوم/ نشدم!)
واقعا چه مي گويند كه از نان شب هم برايشان واجب تر است و اينطور بعد از حرف دندان خلال مي كنند ؟
(خلالم را بده! حرف های زیادی لای دندانم گیر کرده
ـ۳ افقی سه حرفی...
ـ۴ عمودی پنج حرفی...
ـ۶ عمودی دو حرفی... ـ۲ افقی...
اَه! دست از این سر وامانده بردارید! / اصلا می گویم چشم و نقطه!)
* در بخش انتهايي بايد بگويم كه سوالم هنوز باقي است چون متن عليرغم اينكه مي باقد بلافاصله باز مي كند يعني شكل ثابتي نمي گيرد و سيبل مشخصي براي هدف گيري ندارد گاهي من به عنوان خواننده خود را هدف مي بينم و هيجان و ترس تا عمق جانم فرو مي رود .
آيا شما تاكنون ترسيده ايد ؟ با اينكه لحظه ترس توام با عكس العمل هاي شديد هست اما تداوم آن چنان نشئه گي مي آورد كه ... به همين خاطر است من از چنين رويدادهايي در زبان و روايت و اين تخيل هايي كه تا فرسنگ ها زير دريا مي رود خوشم مي آيد و مي ترسم !
يعني " ارتعاش " مخاطبين را هم دور مي زند يا نه مولف اينطور دور خودش مي گردد و اين گردباد ناشي از اين گردش است ؟
با اينكه زبان برجستگي خاصي داشت و جاهايي هم مي توانستيم ببينيم كه تامين خواسته نمي كند مثل (تا هر روز راس ساعت هفده هم از رادیو هم از تلویزیون با صدای بلند پخش نشوم / نشدم!) اما نمي توان رفتار هاي متفاوت و انگيزه آفرين در متن را ناديده انگاشت به عنوان نمونه آنچه در باره ساري مي بينيم به انگيزه خوانندگان براي گردش در مناطق پيراموني براي درك شاعرانه اشياء و گفتگوي متفاوت با الگوهاي موجود مي افزايد و قص الي هذا ...


پروین پناهی

 سلام دوست گرامی
محتوای کار بسیار زیبا و دست نخورده بود اما زبان ...
چرا زبان کارهای همه مثل هم شده ؟ من نمی فهمم مثلا یک چیز مد می شود ؟
زد / نزد ؟

گرفت / نگرفت ؟

اگر هر کسی حرف خودش را بزند مخاطب خاص هم پیدا می شود !

 

کوروش همه خانی

ترکیب ها ی تازه و مدرن در هر بیت محتوای زیبایی را ارائه می دهد ،خواننده را به تعمق وا می دارد .آشنایی زدایی در بطن اثر خیلی خوب نمایان می شود و کاری جدید از مهیار به جا می گذارد . در چند باره خوانش احساس می کنم می شود یک ادیت تازه روی متن انجام بدهی تا به انسجام ساختاری ِقوی تری دست پیدا کنی .مرسی مهیار جان .با احترام

 

الناز بهفر

با سلام ممنون از دعوتتون
این سبک هارا دوست دارم و علاقه ای که به این نوع شعر های حقیقتی دارم مرا به گرایشی عمیق و از پیش تعین شده وا میدارد ولی در بعضی از جاهای شعر از انسجام و یک کل مستقل دوری می کند و ذهن را به پیشبرد های دیگری می فرستد همان طور که همیشه میگویم ای کاش همه ی ما حقیقتی را بگوییم که در زندگی شارش دارد پس این نوع سبک ها جاذبه ی نسل امروزی است
که به قول بعضی های دیروزی عدم حقیقت نام گرفت
در هر حال ممنون و جاری همچون رود ساری با تخیلات بی آبی نباشید

 

حبیب محمدزاده

سلام مهیار عزیز
شعرت را دوباره سر فرصت می خوانم
و اما در خصوص خوانش صفحه 23 ، عرض کنم که
قصد از صفحه بودن این شعرها، رهایی از تک خردی بوده است. اما از آنجا که مخاطب سفت و محکم فارسی این گونه از ادبیات را به این زودی ها بر نمی تابد، سعی بر این شده که این مسیر به آهستگی و با رعایت احترام ایشان انجام پذیرد.
لذا خروج از نوع روایت بر اساس شعر کلاسیک و فروغ و شاملو و اخوان و سایرین، نه تنها آوانگارد نیست، بلکه لازم است.
اینکه گاهی می بینید و گاهی نمی بینید، هم استفاده از انواع امکانات روایی محسوب می شود و هم یک بام و دو هوا بودن.
از توجه شما سپاسگذارم.

 

حسن آذری

سلام. مهیار عزیز و خوش تیپ! ما قواعدی رو که بلدیم گذاشتیم دم در وبلاگت و وارد بازی با تو شدیم آن هم با قواعد خودت که بدون توضیح باید کشفش کنیم.
خب قواعد بازی تو:آشنایی زدایی ها‏،ارائه تركيباتي بديع و ايجاد دست اندازهاي زباني و معنايي بوده است. پس قواعدت، قاعدتا تازه نيستند و اين قانونهاي بازي خيلي هاي ديگر هم هست. مي ماند يك سوال ديگر : حالا كه اين قواعد را بلديم آيا مهيار خاوري توانسته است در اين بازي مطابق قواعدش بازي كند؟ يا اين بازي را خوب انجام دهد ؟
من جواب اين سوال را مي گذارم به عهده مخاطبت. اما مشخصا از طرف خودم مي گويم : سطرهاي باشكوهي در كار تو هست. مثل فوتباليستي كه يكي از حركات فوتبال را جادو گرانه انجام مي دهد اما اينكه ايا اين سطرها و آن حركت منجر به نتيجه اي هم مي شود يا مه ؟ بگذار داوران قضاوت كنند و داور البته كه زمان هست و زمان بهترين داورهاست

**مهیار خاوری نژاد به حسن آذری:


سلام حسن آذری عزیز
این هایی که شما فرمودید قواعد بازی بنده نیستند ویژگی های کار من است
که می تواند ویژگی های کار خیلی از شاعران دیگر هم باشد که مطمئنا هست و خواهد بود.
اما قواعد بازی هر شاعری در جهانی است که با تکیه بر فردیت خود می سازد.
سعی بنده بر پا کردن جهانی در متن است که خداوندگارش تنها و تنها خودم باشم در چنین جهانی واژگان با همنیشینی ها و جانشینی های متفاوت با جهان بیرون ،دنیای خود را می سازند که اریکه ی آن به دست شاعر آن است. البته این مسئله به معنای دیکتاتوری شاعر در متن نیست.
نتیجه اینکه حسن عزیز قوانین را کشف کن تا از این بازی فوتبال لذت ببری...
زمان، مطمئنن زمان بهترین قاضی هاست....

 

شهرام زارعی

با عرض سلام و ادب
خوبترين خصوصيتي كه در اين شعر ديدم ودر شعر قبلي هم تا حدودي به چشم مي خورد بي تمايلي شاعر به يك موضوع ثابت است تا آنجا كه مضمون شعر حول يك محور نمي چرخد بسيار دوست دارد كه روايت را بشكند و از هر چيزي بگويد البته به نوعي كه ضربه اي به اساس شعر وارد نمي شود اين باعث مي شود كه شاعر با فراخ بال پرنده ي شعرش را پرواز دهد زبان اثر را نيز پر انرژي مي بينم

 

حسن سهولی

درود
شعرت خواندم
بامعیارهای شعر امروز و در دست که دست ورزی های دیگری هم می خواهد
گزاره های خوبی در همنشینی وارائه ی معنا در دیواره ی شعر پلکان ترقی شعر را رقم می زدند


فرهود

مهیار عزیز
نوشتن و بیان احساس و تفکر ... به انسانها این فرصت را می دهد که با هم رابطه ای از جنس دیگری برقرار کنند .
آیا این رابطه برقرار شده است یا نه ... من جوابی برایش ندارم
.
بلکه این مردم و مخاطبین شعر امروز هستند که باید جواب بدهند ... در مورد شعرت ...سطرهای زیبایی دیده می شود و درست در همان سطرها شعرت اوج می گیرد و قابل لمس می شود ... هرچه شعر با کلمات ساده و دلنشین (چه از نوع قدیمی و از رده خارج شده اش ...چه از نوع امروزی و مدرنش) گفته شود ... گیرا تر و زیبا تر هست .
در کل شعر ت را دوست داشتم ... تلاش برای ورود به دنیایی جدید و زبانی جدید قابل احترام هست
همیشه شاد و ماندگار باشی .


 بی تا عرب زاده

سلام
از نوع نگارشت خیلی خوشم اومد البته یه ادیت کار رو بهتر می کنه
ولی تصویر سازی و کلماتی که کنار هم چیدی ستون محکمی رو تشکیل داده بودند


عبدالحسین انصاری

سلام
کار خوبی خوندم و من را تا پایان با خود همراه کرد و این همراهی به گمراهی ختم نشد یعنی با آخرین کلمه ی شعر به اول سطر برگشتم و دوباره خواندم


الهام کریمی

سلام
شعرت را خواندم و احساس می کنم بشدت برای یافتن زبان خاص خودت تلاش می کنی و حرف خودت رامی زنی .شاعرانگی در شعر شما با تکرارهای بجا خود را می نمایاند و نرکیب های بکر زیادی داری که وامدار شاعر دیگری نیستند مثلن خلالم را بده!حرف های زیادی لای دندانم گیر کرده با چند آرایه ی ادبی همراه است یعنی همین دوخط کافی ست تا برایت درود های شاعرانه فرستاد ...اما من به ایجاز معتقدم در شعر .و این پرش ها گرچه وابسته گی خود را حفظ می کردند اما من فکرمیکنم می توانستی چند شعر از بین آن ها جور کنی ...
ممنون از دعوتت


مریم زندی

دو نکته به نظرم آمد یکی اینکه هر مصرع - یابهتر است بگویم خط- از شعر یک تصویر داشت و یک حرف را میزد یعنی ارتباط عمودی شعر ضعیف بود . شاید دلیلش طولانی بودن کار باشد
اما همانطور که قبلا تر ها هم گفته بودم تصویر های بکر در آثار شما همیشه به چشم میخورد.
دوم اینکه به نظرم میشد از دل شعر چند شعر جداگانه درآورد مثلا این قسمت به نظرم خودش یک شعر کامل بود :

توی خانه های سیاه این جدول می نویسم فروغ!
"چگونه می توان به آنکس که می رود این سان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد؟"
ایـــــــــــســــــــــــتــــــــــــ !
چشم.


باران سپید

سلام آقاي خاوري نژاد
شعر را چند بار خواندم مي دانم چقدر انرژي مي برد چنين متن جون داري را نوشتن !
3 نكته را بعضي از خوانندگان محترم توجه نداشتند لازم ديدم بگويم :
1 - اينكه شعر در عرض قدرت دارد نشان دهنده حركت گفتماني است و اين امر ملزم مي كند متن را به تنظيم روابط در عرض و به همين دليل فعل كاركرد حساس و مهمي پيدا مي كند
2 - اگر چه تصوير در شعر كلاسيك و حتي اشعار چند دهه گذشته جايگاه كليدي داشت اما دوستان توجه داشته باشند كه تصوير عموما زاييده رفتار انتزاعي است و دقيقا به نگاه كلاسيك ادبيات ما سنجاق شده است در حاليكه در شعر امروز و در اين دست آثار ( علي الخصوص گونه هاي ارتعاش ) گفتمان هاي متن سازنده روابط هستند و در عرض بيش از آنكه بخواهند تصوير بسازند سخن مي گويند و در حال برهم زدن قواعد دال و مدلولي هستند حالا اگر تصويري هم از درون آن بيرون كشيده باشيم فقط يك اتفاق ناگزير و در حاشيه است
3 - متاسفم كه بايد بگوبم اين متن در ارتباط طولي ضعيف نيست بلكه اقتضاء بر اين است كه اين سامانه ي از پيش تعيين شده را برهم بزند كه رويكرد زيبايي شناسانه آن بر اين اساس است . بي اعتنايي به روابط طولي به همان اندازه جايگاه دارد كه فرم و ساختار در حاشيه و در درجه چندم اهميت هستند .
دوستانم مرا ببخشند اگر اينگونه صريح نوشتم بالاخره بايد يكي تعارفات را كنار مي گذاشت چون بعضي از شاعران و بعضا منتقدان عزيز براي شعر آزاد همان نسخه هايي را مي پيچند كه براي گونه هاي ديگر ماقبل اين سالها پيچيده اند ضمنا اگر عدم دريافت( ارتباط برقرار نكردن ) نقض نوع زيبايي شناختي اثر باشد حرف دوستان وارد است اگرنه انتظار از شعر را با انتظار از يك مقاله مخلوط نكنيم
مهيارعزيز ! ضععف در بعضي هم نشيني ها را مي توانيد با ممارست بيشتر بر طرف كني استعداد فوق العاده اي در توست كه در شعر جهاني ساخته اي كه دمكراسي واقعي با همه گفتمان ها اگر چه با طعنه و كنايه و طنز و .... همراه است در آن جاي دارند .برايت آرزوي موفقيت دارم من هم موافقم كه بايد يكشنبه ها را جابجا كنيم ولي كو اهرم لازم ؟ اگر بود بگو زمين را هم جابجا كنيم ! متشكرم


بهروز سبز ساروی

این اثر سرشار از جابه جاییست ، و سطر ها دائما" ایجاد حفره هایی می کنند که گاهی سر کشیدن به این حفره ها خواننده را از دنیای دیگر بیرون می کشد
و شاعر با به بازی کشاندن خواننده اثر گوشه ای از کار را به او می سپارد و در نتیجه معنا درون اثر ساخته می شود
اثر مین هایی درون اثر کاشته است و با یافتن آنها می توان دامنه های ارتباطی برای روایت و معنا سازی درون متن ایجاد کرد.
کلمات این اثر در ارتباط ابزار ها و موجودیت های دنیای پیرامون گزینش شده اند
سطر ها به گونه ای طراحی شده اند که مخاطب را به چالش بکشانند و اثر بار ها و بارها خواننده را به سطر های قبل ارجاع می دهد و در هربار، خوانشی متفاوت صورت می گیرد.



احمد شوشی
سلام
خیلی وقته از دنیای مجازی دلگیرم اما خوشحالم که یه کار پر مغز خوندم

تا قارن دیر نشده پرنده های آستینت را شلیک کن!
شروع غافلگیر کننده است / سوالاتی که به ذهن میرسد: مخاطب کیست؟ چرا باید شلیک کند ؟ و اگر دیر بشود چه می شود؟
که تا انتهای کار که پیش میرویم شاید فقط یکی از آنها پاسخ داده شد... این که مخاطب که بود! و با توجه به جا به جا کردن فعل ها و تغییر انتهای جملات (یکی از نقاط قوت این اثر جز در مورد : استتار!!! که ان هم استتار مشکل نداشت علامات تعجب مشکل داشتند که علامت سوال بیشتر به اینجای کار می امد) اگر دو سال دیگر نیز پاسخ داده می شد بی پرده بگویم : با خودم می گفتم : اه... مزخرف... خوشحالم که اینگونه نشد.
جدای از جابه جایی ها نکته برجسته ی دیگر ضرباتی است که هر چند سطر یکبار (احتمالا ناخواسته) بر مخاطب زده اید : فی المثل:
ساری ساحل بزرگی است که تا برنزه شد به دریا محل بوق نذاشت
حالا پیشانی ات خیس مس شود میدانم
غروب از همین خط های ممتد به آسمان پاشید
این منم / تک سلولی به جا مانده از عصز یخبندان که دهان بزرگی دارم و ...
که باعث می شدند جدای از کلیت شعر در تصویرهای پاره پاره نیز مخاطب را به دنبال خود بکشید
زیبایی دیگر کار در عمومیت شعر سپس خصوصی کردنش (بهروز... احسلن / انچنان که در نوشتار نیز شاعر همین گونه پیش میرود) و در انتها خصوصی عمومی کردن توامان (با استفاده ی به جا از فروغ) بود
زیبایی دیگر ارتباطی پنهانی بین سطرهای شعر از لحاظ طولی است که نیاز به مکاشفه دارد:
ساری ساحل...
وگرنه سرش به اندازه ی یک کشور...
پالتو
باید از خودم رد شوم
فرات به ساری ریخت
بگذار قیچی ها از هر طرف می خواهند بپیچند/خلالم را بده
جدول
فروغ
ایست
اینجاست که به مخاطب میرسیم و به شلیک ابتدای کار
اما نکات منفی:
1- بازی های کلامی (که مشخصه ی شعر شماست ... نه این شعر کلا کلام مهیار) باعث میشود تا مخاطب از معنا دور شود (البته نوع زبان شعری شما نسبت به زبانی که شعرهای پارسال شما داشت پیشرفت چشمگیری کرده است که نشان دهنده ی این است شما مهیار و زبان مختص او را شناخته اید!)
2- وجود دیکتاتوری در شعر (مغزم چقدر سرخ میبیند، شما؟ / انقدر غرق این پالتو ام ندیدمت / این منم/ خلالم را بده) و به مخاطب نهیب زدن که هر انچه من میگویم نه تو ! باعث می شود که مخاطب اسیر شده و به کار فکر نکند (هرچند فکر میکنم شاعر از همین اسارت مخاطب و دنبال خود کشاندنش لذت برده) البته شاید این نشانه ی قوی بودن کار هم باشد ! نمی دونم!
3- بیش از حد پست مدرن شدن کار...



پ.ن: قارن،جامجم خیابان های ساری عزیز و ساعت نیز یکی از میدان های آن است.

پ.ن: قشع  یعنی خیانت!!!

پ.ن:این روز ها دیوانگی ام تکمیل است.

پ.ن:نقد و نظر...

پ.ن:عرضی نیست...

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 0:0 توسط مهیار خاوری نژاد|

مخاطب عزيز چند اپيزود همراه باش:


Turn On

بايد دستم به موهايت برسد

حتي اگر گونه هايت كال باشند

پرده با پلك هايم كنار رفت

حس عجيبي دارم...

به اندازه ي تمام شما كيس روي دوشم كشيده ام

بايد نام تو را بنويسم پيش از آنكه...

چقدر كيبورد از انگشتانم بچكد تا بفهمي دوستت دارم؟!

Log Off

بيدار كه مي شوم تختي

بلند كه مي شوم صندلي

يك تراژدي بلندم با هيچ مخاطبي!

با آسماني كه در برند هاي گوناگون گنجشك هايم به روسپي گري تير برق ها تن دادند...

بايد روي سرم حك كنم:2150151723

زوج يا فرد؟

قايمشهر قانون خودش را دارد

امروز تا مي توانم بايد ريه هايم را باد كنم...

ُُُStandby

اين گلوله ي مشقي فقط پيري زودرس مي آورد

مي تواني شالت را بياندازي

دوباره كلاغ ها لاي موهايت " زرد مليجه " بخوانند...

بي خود پاييز را جدي گرفته اي!

مي تواني حتي دايره هاي دلت را كم كني...

افسوس كه اين كيبورد هيچ وقت جوانه نزد

كاش انگشت هايم قطع مي شد

كاش اين گنجشك آوازش را به آپارتمان ها send نكند/كرد!

پاييز جدي تر از آن است كه ناخن هايم زرد نشود/restart

پرده با پلك هايم كنار رفت

ديگر بايد گونه هايت رسيده باشند(توي اين ميز ، لاي اين كتاب،...)

حس عجيبي دارم...

البرز تا دم حياطمان آمد

با قله هايي كه آفتاب پشتشان ديرتر طلوع و زودتر غروب مي كند

قله هايي تا ابرها اما

با پنجره ، با سقف

با دودكش...

دلم برايت تنگ است.


سورت سرماي دي بيدادها كرده!

بايد شاهنامه دور گردنم بياندازم

با رستم در هيچ كافه اي سيگار نكشيدم اما از "مجتمع كسري" پايين آمد

كارش شده هر روز در جيب هايش دنبال خودش بگردد

ببين!

دست هايش را بالا آورد

حالا مثلا زمين را بلند كرده و بعد مي چرخاند و مي اندازد روي شاخ گاو!!!

هه! كافيست (Shift+Ctrl+F1) كنم!

با اين همه هنوز منتظرم ، شايد دستي آمد و روي اين كليك كرد:

                                              Shut down


                                                                مهيار خاوري نژاد

      نيماگري هاي نسل جديد / احسان مهديان                                                             

                                                                     



 

  نيماگري هاي نسل جديد(احسان مهديان) را اينجا بخوانيد.




پ.ن: مدتي نبودم از تمامي دوستان صميمانه معذرت مي خوام ولي سعي كردم تا اونجايي كه مي تونم به وبلاگ هايي كه دعوتم كردند سر بزنم و نظر بدم.

پ.ن: "زرد مليجه" نام آهنگي است ساخته ي استاد صبا.

پ.ن:اين پست تقديم شده به كسي كه از نام و نشانش همين قدر مي دونم : 938 تاكسيراني قايمشهر...

پ.ن:نقد و نظر...

پ.ن:عرضي نيست...

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 2:46 توسط مهیار خاوری نژاد|


برشت قصد داشت به تماشاگر خود بگوید: هی رفیق تو آمدی تئاتر ببینی و یه چیزی بفهمی نمی خواد زیاد احساساتی بشی فقط حواستو جمع کن هدف نمایش رو درک کنی.


بسم الله:


نقشه ای کشیدم برای دلم که...

قالی شدم!

وجه شبه:

باران جنایتی است، در خیابان شانزدهم افتاده!

چقدر گره این دار به کروات جناب قاضی می آید

با دهانی که هنوز بوی انگور می دهد،اعتراف کن زمستان!

برای رنده رنده کردن مشتم همین قدر کافیست

همین که زینبیه تا شام خواند

همین که قطره ای از فرات نجنبید

همین زرشک/همین مرغ!

همین پیراهن سیاه که تا بخواهی روی دلت زار می زند.

باید عمود بپوشم و با "همین"

این بارانی کهنه ام رو به استوا بتابم!

تنها دلم به این دختر اسکیمو، با بوسه های قندیلی اش خوش است

وقتی دست تا دلم به هیچ کاری نمی رود

لابد سوراخ اوزون گشاد تر شده

رفت!

ببرد از من قرار و طاقت و هوش

بت سیمین قبا سیمین بنا...قالی شدم!!!

نبضم را بگیر! تا بفهمی چه قدرقطبی ام

با مشتی که در سینه ام می تپد خیال فریاد ندارم/دارم؟

چند خیابان مانده به آخرین وگی که از دار آویختید؟

هرچه گور است از یونیفورم خاکی ات بلند شد سرباز!

دیگر گلوله ها برفی نیستند*

موشکی که اوزون را سوراخ کرد حاوی سطرهای عاشقانه نبود/بود؟!!!

از تمام قطب شمال همین چند وجب یخ مانده به اندازه ی یک کشه**

با این همه تیغ که دور سرم می چرخند رگ هایم را انکار کرده ام.


مهیار خاوری نژاد



*سربازی با گلوله ی برفی/نام مجموعه شعر مجید سعد آبادی

**کشه (kashe )در گویش مازندرانی به معنای بغل ولی پیش خودمون بمونه از بغل وآغوش خیلی گرم تره...

پ.ن: از دوستانی که توی این مدت بنده رو دعوت کردند و متاسفانه نتونستم خدمت برسم صمیمانه معذرت

می خوام

پ.ن: عرضی نیست...

پ.ن:راستی! شاید من آخرین آدم برفی جهانم...

نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 15:21 توسط مهیار خاوری نژاد|


آخرين مطالب
» دست از سرم بردارید!
» ولم کنید!!!
» يك تراژدي بلند با هيچ مخاطبي...
» دوستت دارم به شرط چاقو...
» اتفاقی که بالا می افتد لایه لایه در های های پیاز!!!
» می ترسم بگویم دوستت دارم...
» صدا؛ رفت!
» صدايم بزن،صداي تو خوب است...
» پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم کرد...
» با من بخوان دوستت دارم را...

Design By : Pichak